تبليغاتX
باغچه کوچک حیاط پشتی


باغچه کوچک حیاط پشتی




من از قانون طبيعت بدم مي آيد

از اين قفس تنگ بايد ها

از سوال هايي كه پير مي شوند

و پاسخ هايي كه لال مي مانند !


دلم هنوز زنگ مي زند

پشت آن ميله هاي فرسوده آهني

پشت تمام درهاي بسته

پاي اشك هاي شبانه تو

كه سرازير مي شود بر گونه هاي خيال من


دوباره حرف هايم را بغض ميكنم

و گلو

تنها قرباني لب هاي بسته است !


نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:22 توسط ...| |


چشمان تو را توي دلم سبز كشيدم

يك باغ پر از ميوه كه در خواب تو ديدم


صد بار رسيدم به تو و خنده ي سرخت

يك سيب ولي از سر شاخه ات نچيدم


گل كرده در اين باغچه ي كوچك قلبم

آن پيچك خشكيده كه دور تو كشيدم


داغ است دلم ، داغ از اين فاصله سرد

از برق نگاه تو ولي دل نبريدم


اي كاش از آن ابر ببارد دو سه قطره

اشكي كه فراموش كنم آتش دردم


پاييز همان فصل شكوفايي مرگ است

فرياد كشيد اين دل و هرگز نشنيدم


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 17:24 توسط ...| |

اينبار هم پارو بزن خيالت را

قايقت كه دورتر شود

      غرق شدن عادت من است !


درست ميان پلك هاي تو

       در استواي آن كره ي آبي

           كه تا ژرف ترين نقطه تنهايي من سرك مي كشد !



به ساحل كه برگردي

صدف هاي صيد امروزت

دلتنگي ام را اشك ميريزن ...


نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 19:44 توسط ...| |

بر موي لخت شب ستاره ناز مي كرد

تا آسمان حوض ما پرواز مي كرد


گاهي به بازي مي گرفت سرو كهن را

گاهي به گوش اطلسي آواز مي كرد


توي حياط كوچك ما غير غصه

صدها مسافر سفره اش را باز مي كرد


من در اتاقم بودم و دنيا نمي ديد

فرداي بي من قصه را آغاز مي كرد 


پ . ن :‌  


نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 18:38 توسط ...| |



چشم هايم را حوايت ميكنم

و نگاهم را آرام

پيوند ميزنم به پيچك دستانت ...


اينبار كدام سيب را نشانه رفته اي ؟

من هنوز روي شاخه ها تاب ميخورم ...



پ . ن :‌


نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 20:42 توسط ...| |


اين روزها ديگر نان را هم حراج مي كنند

حالا تو هي تخفيف بده

كسي قلب شكسته نمي خرد !


اين روزها ...

نه !

اين شبها


بايد ديگر عادت كنم به سياهي

به شلوغي

به ازدحام افكار وصله خورده

و واژه هاي پابرهنه اي كه توي قلبم انقلاب ميكنند !


كافي ست دستهايم را بالا تر بگيرم

آن وقت خنده هايت توي مشتم است

حالا تو هي اخم كن !


من كه ميدانم

چشم هايت بي بهانه تب كرده اند

نگاهم كني ،

               آب مي شوم ...



پ . ن  :‌  


نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 18:7 توسط ...| |


برايت توي شعرم واژه مي كارم            به يادت تا سحــر يك ابـــر بيـدارم

فقط گاهي نگاهم كن از آن بالا            من از روي زمين هم دوستت دارم



پ . ن  :‌  


نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 21:46 توسط ...| |


اين روزها

حتي اگر سرخي چشم هايم را

پشت دست هايم قايم كنم

آنقدر گريه كرده ام

كه قبض آب آخر ماه

آبرويم را ببرد ...


10 شهريور 88



پ . ن  :‌  


نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 11:15 توسط ...| |


حالا كه دستان نيلوفر

    هي پيچ مي خورد و

              پيچ مي خورد و

                     پيچ مي خورد

                              دور بازوانت


و مي رود

       بالا و

           بالا و

              بالا تر

              تا آسمان تنگ نگاهت


                چند ستاره ي خاموش

                         براي چشم هاي من هم بگذار ...



نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 15:35 توسط ...| |


من كه حتي دلم را هم به نامت زدم

اصلا بيا

كليدش هم مال تو !

فقط يادت باشد

شبها كه دعوايمان مي شود

شيشه هايش را آهسته بشكني

مي ترسم

دستهايت زخمي شود ...



پ . ن  :‌  

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 21:40 توسط ...| |


Design By : Night Skin